کاش «یک جدایی» همان روز در سینما تمام میشد. فرهادی عزیز! سکوت بلندگو به دستان سرزمین ما، یا گاه سنگ اندازیشان، سکانس پایانی ولی بیپایان «یک جدایی» یا شاید «جداییها» ست.
ما از این بیمهریها، بیش از حتی ناپدید شدن «الی» رنجیدیم و بیش از «چهارشنبه سوری»، امروز با دیدن آن تندیس در دستان تو شادی کردیم.
عرض تبریک به همه دوستان و باز دوستان!
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 6:46 توسط مرتضی نصیری
|
اگر در یک روز سرد زمستانی پایمان سر خورد و نقش زمین شدیم و یک نوجوان دبیرستانی را دیدیم که به جای دستگیری از ما، مسخرهمان کرد و به ما خندید، میتوانیم سرش داد نزنیم و حتی اخم نکنیم، سرخوش به خانه برگردیم و مست کنیم از اینکه باعث خنده یک انسان شدهایم.
نوشته شده در تاریخ ۲۵/۳/۱۱
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 7:27 توسط مرتضی نصیری
|
انسان، موجودی رنج دیده نیست، معجونی از رنج است؛ موجودی، غرق در نیاز محض و همواره سرگرم رفع حوائج خویش. به آب و نان نیاز دارد، به دفع آنها نیز. به پر کردن ریهها از اکسیژن، به خالی کردنش نیز. به جایی برای نشستن، بالشی برای لمیدن، بستری برای آرمیدن، برای تنها نماندن به رفیقی، خانوادهای، همسری و برای چند صباحی تنهایی، به کنجی، سکوتی، سیگاری.
اما قصه «لذت» در زندگی ما آدمها به قصه کودکی میماند که انگشت سوختهاش را در لیوان آب یخ فرو میبرد، لحظهای آرام میگیرد، نفس راحتی میکشد و دوباره به همان آب یخ پناه میبرد. لذت، جز زدودن مقطعی یک درد یا رفع موقت یک نیاز نیست، همچون رفع خستگی با ساعتی خواب، سنگینی با قطرهای اشک.
حال انسان امروز، با تکیه بر تکنولوژی، غمینتر نیز شده است و هر روز انگار به جای رفاه، نیازی کشف میکند، نیاز به تلفن همراه و همیشه در دسترس بودن، اینترنت و همواره به روز بودن، نیاز به هواپیما و سریع بودن، فضاپیما و بلند پرواز بودن و نیاز به دیش و ماهواره و دزد بودن!
انسان، گویا همزاد فقر است و در تلاش برای فقیرتر شدن.
نوشته شده در تاریخ ۲۵/۳/۲
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:39 توسط مرتضی نصیری
|

در این مرز و بوم همه دو خط کش در دست دارند، خط کش کوتاه سیاست و خط کش شکسته دین. اندازهات میگیرند، اندازه که بودی لبخند دوستانه که نه، رضایت تحویلت میدهند. قامتت اما کوتاه اگر بود با همان خط کش بر دستهایت میزنند.
در خانه ما زنی که در وادی تن فروشی با تیپای فقر زمین میخورد، به جای دلجویی از او، با خط کش دین حدش میزنند و با خط کش سیاست، قلم به دستی که اندیشهای محکوم در سر میپروراند، قلم میشکنند. در خیابانهای ما دین و سیاست از انسان پیشی میگیرند، همچنان که ریش از ریشه، تسبیح از قلم، تعصب از اندیشه، عاشورا از خون.
اینجا انگار سبقت آزاد است و انسان با تمام رنجهایش، سوار بر
پیکان پنجاه و چهار.
نوشته شده در تاریخ ۲۵/۲/۱۷
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 6:42 توسط مرتضی نصیری
|
روزی که ایجاد شدم اگر توان اندیشه کردن داشتم در کام مرگ بودم. مرا خام به این دنیا آوردند تا پیش از اندیشه در رموز بیرحمش، به آن عادت کنم، تا نپرسم از بودنم، آمدنم، مردنم.
من اندیشنده روزی چشم باز کرد که ذهن و روحش دستپخت دیگران بود. زمین، آسمان و آتش بازیهایش، خدا و پیامبرانش، مجنون و لیلیاش، مرگ و ابهام بیانتهایش، همه انگار پشت عادت و تربیت قایم شده بودند، از رگ گردن نزدیکتر اما از پشت گوش نادیدنیتر. من اکنون چند روزی است که مردهام، بیآنکه حتی بدانم دیوارهای خانهام چه رنگی بود.
امروز خدایی که میگفتند هست، گریبانم را گرفته، به جرم اینکه چرا حتی لحظهای در او شک نکردم!
نوشته شده در تاریخ ۲۵/۲/۱۲
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 6:7 توسط مرتضی نصیری
|
۴ صبح، ساعتی است که دیر را نشان میدهد، دیر برای نان گرفتن، ظرف شستن و زندگی کردن. ساعت ۴ صبح دیر را نشان میدهد، دیر البته نه برای چای نوشیدن و دود کردن سیگاری که روزگاری بوی گناه میداد و اکنون طعم آرامش، دیر نه برای به فکر فرو رفتن و شک در هر باوری که روزی ضمان سعادت بود و امروز دشمن ساعتی خواب آسوده، دیر نه برای سیری از زندگی و تصمیم به ماندن به خاطر دیگران. به خاطر زنبور عسلی که در همسایگی کار میکند و به اندازه خوردن یک استکان چای کمرباریک هم زمان نفس چاق کردن ندارد. من میمانم تا اگر روزی بعد از فهم اینکه نتیجه تکاپوی شبانه روزیاش، لحظهای شیرین کردن دهان من بیمصرف است؛ از زندگی سیر شد، تنها راه مردنش را که نیش زدن تن من باشد، از دست ندهد.ساعت ۴ صبح، دیر را نشان میدهد ولی برای تمام شدن آخرین سیگار خیلی زود است!
نوشته شده در تاریخ ۲۵/۲/۱۰
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 6:40 توسط مرتضی نصیری
|